بهترین داستان درباره اعتماد بخدا
70 بازدید
تاریخ ارائه : 4/28/2015 11:50:00 AM
موضوع: اخلاق و عرفان

خدایا کمکم کن..............

 هوا سرد و سوزناک بود.باد برف ها را از زمین بلند میکرد و به این سو آن سو می برد.شب وحشتناکی بود.

 هنوز تا فتح قله خیلی را مانده بود.کوهنورد ناامید و خسته از صخره ها بالا میرفت تا بلکه به غار یا پناهگاهی برسد و کمی استراحت کند تا هوا بهتر شود،اما هیچ پناهگاهی نبود و همه جا را برف پوشانده بودو

در همین حین که به پناهگاه فکرمی کرد ناگهان پایش لیز خورد و از صخره پرت شد.عمق دره خیلی زیاد بود و در شب تاریک هیچ چیز معلوم نبود.

به یک باره کوله کوهنورد به شاخه درختی گیر کرد و بین زمین و هوا معلق ماند.نمی دانست تا زمین چند صد متر فاصله دارد.سردی هوا استخوان هایش را به درد آورده بود همچنین ممکن بود حیوانی وحشی به او حمله کند و به او صدمه بزند.

ناگهان ناخواسته از ته دل فریاد زد:«خدایا کمکم کن...»

از آسمان ندایی شنید که گفت:«آیا به ما اعتماد داری؟»

کوهنورد گفت:«بله اعتماد دارم»

ندا آمد:«پس شاخه را رها کن»

کوهنورد بهت زده شد،مانده بود چه کند.عقلش می گفت که شاخه را سفت بچسب اما آن پیام از آسمان می گفت شاخه را رها کن!

به آنچه عقلش می گفت عمل کرد،شاخه را محکم چسبید.

صبح او را در حالی که یخ زده بود و تنها یک متر با زمین فاصله داشت یافتند...